از روی زرد برگ های پاییزی می توانستی ببینی که من غلطیده در نیستی و
تو گهگداری آتشی بر دل من می زدی و...
و تنها برای ماندن یک هدف داشت، مرگ، و برای رفتن هیچ راهی
به گذشته می نگریست و از بودنی که گذشت نمی گفت. چیزی از بودن برایش باقی نمانده بود برای چه باید می ماند برای چه باید می رفت؟
به کدامین احساس خود افتخار می کرد؟ به مرگ ؟
به زیستن در مرگی اجباری؟
برای گذشتن از هرچه بود و انتظار هر چه خواهد آمد و نتواند تغییر دهد هر آنچه که هست ؟
و رفتن و سوختن آیا اینبار هم تولدی دیگر در پیش روی اوست؟
و سوختن در مغلطه ی زمانه ی بیهوده
بهشت در آتش جانت سوخت جهنم برای چه؟
از الفاظ مرتب استفاده نمی کرد فقط کلمات زیر لبانش می سوختند: بگرد... بگرد... به دنبال .... بهشت ....به... دنبال بهشت
.................................................................................
ســرد سـردم دستـت از دل بـردار مـانـده ام در زمــهریـری زنــهار
روح پــاک و طــاهــر در وجــود، نیست دیگر نـالم از این حال زار
مرگ را بـه باشـــدم، به تـا ز بود بـودنم در نیــســتی غلطــیده بـود
شـوق بـودن در زمـانـم هر زمـان لاف بودن می زد و هرگز نـبود
چشــم از رخت جهان بر بسـته ام از هـــمـه اجــرام عالم خستـه ام
غمـگســـار دهر این دل را ربـود من به زیر بار غـم بشـکســته ام
آمدی در آسمان تیره ام پرواز گر روشنایی بخش این زنــدان شــر
گرم کردی آتــش زدی و سوختـی زنده گشتم باز من از پا به ســر
ققنوس آسمان آبی ات بودم و هستم هنوز
شب های سردم را روشنایی تو، چو روز
باران بهاری ز سر شوق تو بارید
من مست هوایت
مشتاق نوایت
خیسم ز نوازشگر قطران امیدت
با تو که همه شوق و شفایی
چشمان ترم منتظر لحظه ی دیدار
تا بود تو خیسم کند از شوق رهایی
شوید ز وجودم همه آن درد جدایی
ققنوس پریشانی پیشانی این خاک غریبم
باران تو ببار
تا بال گشایم اگر از من تو بخواهی
ببب...ببببب.بب...
چند حرف
ز....دال...الف...ی...
برای ساختن یک کلمه.
آآآآ...ززااا..دد..دد...آزا...آزادددیی...
زیر دندان های خورد شده، مشتی خاک.
بب...بب...بببب...ببیییی..ببببییی...
شکاف سرد، حظور رخنه ی سرمای شرم در بدن.
قق....قققققق....ففف...قققفففف...قققفسسسس...
سکوت، تاریکی...سرما،شکاف سرد نفوظ سرما در استخوان های سرد.
بببب...بببییی....بیییی وووووووووووو...
دروغ می گوید، گاف می دهد،لاف می زند.
بال...
پرواز بدون بال، با آه و نال.
ببب...ببییی....بییی وووزز...
بب..بب...بی بی...بیوز....بب...بیوزنی...
نون...قاف...سین...واو...
شاید یک کلمه شاید یک احساس...ققنوس...
مستی ابر ها و شلاقه های بی امان تیرگی بر ستارگان، با اینکه سالهای دراز است که مرده اند اما هراس چیرگی روشنایی شان بر شب سکوت آسمان را بر هم می زند
آتش باران است امشب و زمانی برای دوباره ی ققنوس.
دقایقی نگاه از روز بر می گیرم، صبح خورشید گون بر فراز می آید پنهان گر پر بهانه ی شب، مغرور به وجودیت خویش.
طلوع، افسانه ی امیدوارانه ی یک سپیدی روشن است اما شب نمایانگر یک حقیقت سپید.
ققنوسم در شبانگاهی متولد شد، اما آنقدر غم اندود است که مرگش را جشن نمی گیرد...
می سوزم از شراره ی این عشق سرکشم
چون سوخت پیکرم
چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاکستر
بار دگر تولد من
آغاز می شود
"حمید مصدق"
...............................................................
پ.ن: ققنوس من تولدت مبارک و تسلیت سوختن بال های تجربه. خداحافظ...
مرا به مسیری ببر که هیچ مقصدی آن را قطع نکرده باشد راهی موازی ابدیت
و از میان مسیر درونی تاریک را بگذران که روشنایی تکرار پذیری همواره آشنای چشمانم باشد
تکراری که هر بار تازگی دارد
اگر در راه بمانی خوشحال می شوم
و التماس سنگ ها را برای گذر پاسخ مگو
به استراحت لختی اکتفا مکن بدان که اگر در راه بمانی خوشحال می شوم
مسیر خویشتن از خود برهان و آغازی برای راه دریاب
و در میان راه بمان و بدان اگر در راه بمانی خوشحال می شوم
و پایان مسیر را هرگز مشخصه گر نباش زیرا که ابدیت پایان مقصد ماست
چه بسیار دوست دار گذری هستم که تمامی ندارد
و ره گذرانی که به دنبال پایانند نمی دانند و نماندن در راه به بادشان
و تو که می دانی بمان و بدان که اگر در راه بمانی خوشحال می شوم
از راه ستایش من بگذر وصیتی که هر آغاز با تو دارد پایانی نخواهد پذیرفت
و تو مرا فراموش کن، بمان، بمان و فراموش کن که گفته ام اگردر راه بمانی خوشحال می شوم ...
در میان علف ها به دنبال شبدر چهار برگ می گشتم. نگاهی از دور مرا می پایید، پلک هم نمی زد، حتی گاهی تا که از نظرش دور نباشم تا که غافل از آنی نباشد ومن همچنان سرگرم گشتن و در درنگی علف ها زیر دستانم له می شدند. شاید شبدری چهار برگ که خود از بین می بردمش و همچنان در پی شبدری دیگر. در میان نگاه های یکریز او، هجوم امنیت در مقابل خار های احتمالی را حس می کردم و سر انجام شبدر چهار برگ را نزد او یافتم او که هیچگاه از من غافل نبود و سرانجام آغازی دوباره بود ...
پ.ن: ققنوس من هماره نگاه بان من است محافظی از سوی او...
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفتست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرانچه لایقمان هست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شست می رود
بی راهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بمبست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرانچه لایقمان هست می رود
......................................................................................................................
پ.ن:ققنوس من می گوید: به قول معروف خلایق هرچه لایق...
و دیوان خنجر هایی که بر بالهای سترگ پرنده ی آزادی می کوبند هنوز نا تمام مانده
غزل واره ای به شقاوت بمب هایی که بر زمین فرود می آیند و مثنوی اشک و آه
دو بیتی حق و باطل به ترکیب بند پیام های استکبار پیوند خورده
و هماره صدایی از نهاد انسانیم شعر نو می سراید
و چهار پاره های در چهار چوب را از بند می رهاند
و تو را با چنگ می نوازد
تویی که شعر سپیدی
و نامت را ققنوس می نهد
و تو در فراز نظم پرواز می کنی
و اکنون مرثیه ای از اشک های تو دیوان این اشعار شوم را به آتش می کشد.


